تبليغات|طراحی سایتX
از انتهای شب

برای خوب بودن نیازی به شما نیست، آقای کانت

برای علی اکبر یاغی تبار

              که

 تجلّی تعهد شاعرانه است

             

                    برای خوب بودن نیازی به شما نیست،آقای کانت          

                            پیوند ادبیات و اخلاق در اندیشه ی ریچارد رورتی

 

به نظر می رسد اگر از هر ده نفر بخواهیم که در باب کمک به همنوع و دیگر انسانها، شاهد مثال از بزرگی بیاورند، احتمالا بیشترین شان، ابیات مشهور سعدی یعنی " بنی آدم اعضای یکدیگرند..." را به عنوان حکمی تاثیرگذار از شاعری پرآوازه، به میان می آورند و آن را سندی قاطع برای کمک به نوع بشر می دانند. اما به نظر شما چند نفر از این ده نفر برای کمک به دیگری متوسّل به دستورالعملهای اخلاقی فیلسوف شهیر آلمانی یعنی کانت، در کتاب نقد عقل عملی خواهند شد و از ضرورت کلیت احکام اخلاقی سخن رانده  و از الزام مطابقت اراده ی سوژه ی اخلاقی با عقل، بحث به میان می آورند؟


در چشم اندازی که ریچارد رورتی، فیلسوف فقید آمریکایی ترسیم می کند نیز ، نقد نگاه ما بعدالطبیعه ای به اخلاق ، همراه با تقویت شور ، احساس و همدلی است . در این جا مفهوم «اراده ی نیک » - که مفهومی کانتی ست در یک نگاه پراگماتیستی رنگ باخته و در عوض «افزایش قدرت تخیل» محور بحث قرار می گیرد که همانطور که آمد ، ریچارد رورتی نگاه خردورزانه به اخلاق را ، "بی فایده" دیده و با مقایسه ی پیشرفت اخلاقی با پیشرفت علم ، بر آن است که همانگونه که در علم و پیشرفت علمی ، کشف واقعیتی مستور و پنهان در دستور کار نیست و بلکه کارآمدی و توجیه بیشتر و بهتر مدنظر است در پیشرفت اخلاقی هم نباید نگران این بود که آیا این کنش خاص با یک مفهوم غیر تجربی و متافیزیکی مانند «حقیقت» یا «نیکی اخلاقی» منطبق است یا خیر . (رورتی، 1386: 136-135) بلکه باید به "همبستگی" هرچه بیشتر اندیشید که در فواید عملی کنش های اخلاقی خود را نشان می دهد.


در واقع، ریچاردرورتی، با نقد نگاه عقلانی و متافیزیکی به اخلاق -که مشخصاً در اخلاق کانتی  بروز کامل دارد- بر آن است که نباید برای اخلاق و اخلاقی بودن ، به دنبال پایه و اصول باشیم . به زعم وی، دست و پا کردن بنیادهای عقلانی برای اخلاق ، در بهترین حالت خود ، تنها "اخذ تصمیم" در باب مسئله ای ست و نمی توانند "دلایلی برای عمل" باشند . (همان : 138 )


بر این اساس است که رورتی به ما می گوید اگر قرار است نگاه عقلانی به اخلاق را کناری بگذاریم و به این نگاه باور بیاوریم که «دانش اخلاقی » در پیشرفت اخلاق موثر نبوده و بلکه این « حس همدردی» است که می تواند به حقوق بشر (بگذارید مطابق میل رورتی از مفاهیم کلی دوری جسته و با رویکردی نومینالیستی، به جای حقوق بشر از حقوق آدمیان صحبت کنیم ) یا حقوق آدمیان یاری برساند، باید که بر شباهت های میان خود و دیگر انسانها انگشت بگذاریم و با مفروض گرفتن این نکته که این شباهت ها بیانگر یک طبیعت بنیادین نیستند ، آنها را بر تفاوت هایمان برتری داده و از این رهیافت  میان خود و دیگران  همبستگی ایجاد کنیم .(Rorty,1993:98)

 

به عبارت دیگر ، رورتی علی رغم آن که می پذیرد فرهنگ حقوق بشر به مثابه ی یک روایت کلان ، اخلاقاً بر فرهنگ های دیگر برتری دارد و باید که در راستای توسعه ی آن کوشید اما این را دلیلی نمی بیند بر اینکه بگوید این فرهنگ موید وجود یک طبیعت جهان شمول است . (همان:116) به واقع ، رورتی بر آن است که اگر قرار باشد  ما به دنبال بنیادهایی عقلانی برای اخلاقی بودن  باشیم  و فی المثل به جای تلاش در ایجاد حس همبستگی میان آدمیان، به این سوال بی فایده بپردازیم که "آیا این همبستگی واقعی است ؟" علی القاعده باید خود را آماده ی این کنایه ی نیچه نیز بسازیم که با تاکید بر اخلاق سرورانه، پایان مذهب و متافیزیک را به معنای پایان اخلاقی بودن (در معنای مذهبی- متافیزیکی اش) می دانست. (رورتی ، 1385 : 374)

 

خب ، حال بهتر می توانیم این نکته را درک کنیم که چرا رورتی از اخلاق متافیزیکی دوری می جوید و به جای آن با رویکردی پست مدرن بر نقش پررنگ تخیل و تخیل ورزی در ایجاد دنیایی بهتر و اخلاقی تر تاکید می کند . اصولاً رورتی به حقیقت پنهان باور نداشته و همه چیز را زبانی و در یک سطح افقی می بیند و گسترش حس اخلاقی در جوامع را نیز چون دوختن یک لحاف بسیار بزرگ ، رنگارنگ و پر زرق و برق می داند تا رسیدن به نگرشی که صادق و عمیق بوده و به آن حقیقت اخلاقی خود ساخته نزدیکتر. (رورتی ، 1386 : 141)

  بر اساس این نگاه، این فیلسوف آمریکایی به جای آن که توصیه کند  آثار فیلسوفان اخلاق را خوانده و یا اخلاقی بودن را مترادف با آموزه های مذهبی بگیریم ، برای ایجاد حس شفقت و همدردی ما را به سمت ادبیات و هنر سوق می دهد و توصیه می کند  از تجربه، منش و زندگی آن هایی که "رویا پردازان صوری"(ولتن، 1386: 174) می نامد استفاده کنیم. کسانی چون "مارتین لوترکینگ" و "اچ.جی.ولز" که به جای تاکید بر ذاتیات و معرفت جهانشمول، بر "عمل و امید" تاکید می کردند. از این رو رورتی در اوتوپیای لیبرالی اش ، منتقدان ادبی را مشاوران اخلاقی خود می داند و این نیز به دلیل گستردگی دامنه ی آشنایی ادیبان است . اگر یک ادیب و هنرمند، مشاور اخلاقی بهتری ست به این دلیل نیست که او به حقیقت اخلاقی دسترسی خاصی دارد ، بلکه به دلیل « پرسه گرد» بودن و خوانش کتاب های بیشتر است و از این رو ، این رمان ها ، فیلم ها و یا رسالات قوم نگارانه هستند که می توانند ، یاری رسان پیشرفت اخلاقی در یک جامعه ی لیبرال و بازی باور باشند . (رورتی ، 1385 : 165-164)


جان دیویی-فیلسوفی که رورتی همواره از او به عنوان تاثیرگذارترین فیلسوف در سیر فلسفی خود یاد می کرد-  پربیراه نمی گفت، هنگامی که در ستایش از شعر و شعرا چنین می گفت که  "تخیل ابزار اصلی برای نیل به خوبی هاست...هنر اخلاقی تر از همه ی اخلاقیات است...پیامبران اخلاقی بشریت همیشه شاعران  بوده اند، حتی اگر به زبان نثر یا داستان سخن گفته باشند."  (رورتی، 1385: 142)

 

 

 

منابع:

١-     رورتی، ریچارد، فلسفه و امید اجتماعی، ترجمه ی عبدالحسین آذرنگ و نگار نادری، تهران، نشر نی، 1386


٢-    رورتی، ریچارد، پیشامد، بازی، و همبستگی، ترجمه ی پیام یزدانجو، تهران، نشر مرکز، 1385

 

 

٣-    Rorty, Richard, Humanright, Rationality and sentimentality on Human Rights, the Amnesty Lectures 1993, Stephen shute and susan Hurley, NewYork: Basic Book, 1993

 

٤-     ولتن، کاترین،"رورتی و دفاع پراگماتیستی از دموکراسی" در دموکراسی لیبرال و منتقدان آن، ویراستار:اپریل کارتر، ترجمه ی حمیدر ضا رحمانی زاده، تهران، نشر دانشگاه علامه طباطبایی، 1386

 


نوشته شده در 17/3/1390ساعت06:14 توسط علیرضا کیانی | لینک ثابت | موضوع: اندیشه ی رنج | - نظر(1) -


فمینیسم اسلامی؟!

ترکیب  فمینیسم اسلامی  مانند   واژه ی ترکیبی  روشنفکری دینی، پارادوکسیکال به نظر می رسد. چون اگر رویکردی تاریخی به دین داشته باشیم و دین را همان دین تاریخی بدانیم در خواهیم یافت که در طول تاریخ مردان برتر از زنان بوده اند و این برتری در پارادیم دین که خود متاثر از المان های محیطی می باشد نیز بارز و پیداست. پس زنان نمی توانند با استناد به دین حقوق امروزه ی سیاسی اجتماعی خود را بگیرند چون امروزه مفسران دین نگاهی جنسیتی دارند(عدم قضاوت زن، ارث نابرابر، بحث فعالیت سیاسی زنان و...).به عبارتی دیگر چون:١- دین همان تفسیر دین است و هیچ مدلول معتبر برینی هم وجود ندارد و ٢- اگر  قرار باشد تحولی اساسی در اسلام صورت بگیرد این تحول و بازنگری باید دراصول باشد(که دور از ذهن می نماید) و ٣- چون این تحولات دنیای جدید است  که عامل تحرک فکری فمینیست های مسلمان است، پس به واقع فمینیسم اسلامی دفاع از حقوق زنان نیست بلکه ارائه ی چهره ای فمینیستی از دین است. در واقع آنها درد دین دارند نه درد زن. اگر قرار است که حقوق زنان تامین شود اصلا چه نیازی ست به این تهور فکری، که سراغ اجتهاد در اصول دین را بگیریم، که هم نفرین و لعنت به جان خریده ایم و هم لقمه را دور سرمان چرخانده ایم؟! خب، وقتی قرار است با پیش فرض های لیبرالی-فمینیستی مان، حقوق حقه ی زنان را در متن مقدس بجوییم، چرا مستقیم نرویم سروقت متون غربی و اصیل فمینیستی و درمان را در آن نجوییم؟

 

 

برچسب ها :فمینیسم، فمینیسم اسلامی,


نوشته شده در 20/12/1389ساعت09:48 توسط علیرضا کیانی | لینک ثابت | موضوع: اندیشه ی رنج | - نظر(14) -


گفتند: چه ديدي؟...

۱-"...گفتند: چه دیدی؟ گفت: ظلمت."

"خاطرات ظلمت" از بابک احمدی را تورق می کردم که گزاره ی بالا را در مقدمه ی کتاب دیدم. گزاره ای که احمدی نیز آن را از کتابی قدیمی که مجموعه ی حکایاتی بود نقل قول کرده بود. البته او از آنجا که که قصد توضیح اندیشه ی برخی از اندیشگران مکتب فرانکفورت را داشت برآن بود که با نقل این حکایت کوتاه، پیش زمینه ای بچیند برای آن که فضای ذهنی مخاطبان خود را با فضای ذهنی آن اندیشگران به ادراک متقابل برساند و الحق و الانصاف که به نظر شخصی بنده خوب توانست با نقل این حکایت به این مقصود نائل آید. این گزاره نیز پاره ای از آن حکایت است. کتاب متعلق به دوستی بود و اکنون در دسترسم نیست تا بتوانم به آن ارجاع دقیق بدهم و یا آن حکایت را کامل نقل کنم.

 

۲- اما این حکایت و علی الخصوص این گزاره مرا بسیار تحت تاثیر قرار داد. در زمانه ای که کمتر کتابی می تواند مرا دگرگون کند، این چهار پنج کلمه حتی، ذهن مرا چند روزی مشغول خود کرد. به پیرامون خود نگاهی بیندازید. واقعا چه می بینید؟ یا کسانی که چشمانشان را خواسته یا ناخواسته بسته اند و در "تاریکی" چیزی نمی بینند و یا کسانی که چشمانشان باز است ولی جز "ظلمت" نمی بینند. گمان می کنم نیازی نباشد که بار متفاوت واژگانی واژه ی خنثی و بی تفاوت تاریکی را در مقابل واژه ی سراسر ستمگر ظلمت متذکر شوم.

  

۳- و اما در اینجا بود که من برای نخستین بار متوجه پیوند واژگانی بین کلمه ی ظلمت و کلماتی چون ظالم، مظلوم و ظلم شدم. برای من بسیار جالب بود. هنوز به این شباهت خانوادگی پی نبرده بودم و بالتبع نمی دانستم که ظلمت چه واژه ی ظالمی ست. البته به احتمال فراوان دیگران در جریان بودند و من تازه از در باغ وارد شده بودم!

 

۴ - از همه ي اين ها بگذريم كه "...گفتند: چه دیدی؟ گفت: ظلمت."

 

  

پی نوشت: در این سرا غیبتی طولانی داشتم. علل و دلایل فراوان موجد این امر بودند. درک نیهیلیستیک از مقوله ی نوشتار و نوشته که گاهی اوقات (بیشتر از گاهی) از لحاظ روانی مرا سخت می آزارد و قلمم را وادار به انفعال می کند و نیز نگرانی برادران بزرگتر در باب امنیت ملی و سعي وافرشان بر حفظ آن، از جمله ی علل و دلایل کم کاری من بودند.  در برابر دوستانی که در باب این غیبت می پرسیدند و یا گله مند بودند، عذرخواهم که امیدوارم روزگاری پیش آید که نه  عامل اقدام علیه امنیت ملی شمرده شوم و نه  از خودم بپرسم که "بنویسم که چی؟" 

 


نوشته شده در 4/10/1389ساعت04:19 توسط علیرضا کیانی | لینک ثابت || - نظر(21) -


نكته اي بود، به ذهنم آمد، باشما می گویم...

۱- وقت از نیمه شب گذشته است. با علیرضا سلیمانی دوست داشتنی گپ می زدم. کمی شعر خواند،كمي حرف زد، از معما و پازل و ساختار معنايي آنان برايم گفت و هنگامي كه من ازفرماليسم محض معما ها يا پازل ها گله كردم با تاييدي بر سخنان من (و البته ضمن بيان اين كه فرم، ذاتي معما هاست)، از آن لينكي زد به نقدي بر اشعار بر و بچه هاي غزل پست مدرن و اين كه آن ها چه اندازه درگير فرم و بازي با كلمات هستند و محتوا را قرباني ساختار غريب گونه ي غزل هايشان كرده اند و فارغند از اينكه اين رهيافت چه اندازه كارشان را شخصي كرده است و براي تحكيم ادعايش هم نام هايي را به ميان آورد كه بهتر است... . 

۲- فارغ از اين مباحث، نمي دانم چرا هنگام اداي سخن توسط او به ياد فلسفه ي زبان و مناديان نخستين اين انديشه افتادم. به اين فكر مي كردم كه با وجود تمام نقدهاي دلنشيني كه فلاسفه ي پسا تحليلي بر فلسفه ي تحليلي و يا همان فلسفه ي زبان متقدم وارد كرده اند، از اين نگذشته اند كه نخست بار، فلاسفه اي چو فرگه، راسل، مور و يا ويتگنشتاين متقدم بوده اند كه علي رغم اختلاف نظرهايي بين خودشان، اين خدمت بزرگ را انجام داده اند كه اين "زبان" است كه بايد محور سخن فلسفي قرار گيرد كه فارغ از زبان چگونه مي توان انديشيد و بالاتر، زندگي كرد كه اگر اين مقبول افتد، پس جداي از زبان اصلا چه هست و چگونه هست، اگر مي پذيريم "اي برادر تو همان انديشه اي...؟ (خطاب مرد سالارانه ي مولانا را به حساب ما مگذاريد!)  

در واقع، با تغيير موضع از سمت نظامات كلان فلسفي چون "جمهوري"، "گفتار در مابعد الطبيعه"، "پديدارشناسي روح"،"رساله اي در فهم بشري"و... به سوي فلسفه ي زبان بوده است كه ما از آشفتگي فكري رها شده  و با اين شيفت پارادايميك بوده است كه دانسته ايم اين آثار علي رغم ‍ژرف بودنشان، سخت درگير تار و پود واژه هايي هستند كه عصري بوده و مكان مند و زمان مند هستند. واژه هايي كه آن بزرگواران فكر مي كردند جز "ابزار انتقال" ي بيش نيستند، در حاليكه خبر نداشتند دقيقا اين واژه و يا همان زبان است كه با تمام دلالت هاي معنايي اي كه بنا بر صفات عصري خود پذيرفته است، اذهان اين بزرگواران را به تسخير خود در آورده و آن ها را به "سخنگويان مختصات واژه ها" بدل ساخته است!  

۳- به هر حال، جداي از مباحث بالا، اكنون بيشتر از پانزده دقيقه مي شود كه پشت سيستم نشسته ام و مي انديشم و كليد ها را مي فشارم. عليرضا سليماني اكنون در كناري دراز كشيده است و من به اين فكر مي كنم كه واقعا چه ربطي بين سخنان آن عليرضا و اين عليرضا وجود داشت؟ به نتايجي مي رسم اما گفتنش را رها مي سازم و به اين مي انديشم كه چه لزومي به ارتباط محكم معنايي بين سخنان دو فرد، در عصري كه حداقل همين فلسفه ي زبان نشان داده است كه تا انسان هست و كم و كاستي هايش، كه در زبان بروز و ظهور دارد، هيچ "حبل المتين"ي هم به جاي نمانده است تا با تمسك به آن بتوان به محك دعاوی پرداخت، و در اينجاست كه هزارو يك باره به اين نتيجه ي فايده گرايانه و در عین حال نیهیلیستیک  مي رسم كه اگر هيچ از اين دقايق عايدم نشده باشد مهم اين است كه "لذت"م را برده ام و اين مرا بس.


نوشته شده در 31/4/1389ساعت02:09 توسط علیرضا کیانی | لینک ثابت || - نظر(72) -


شوالیه ی غمگین شمال

گاهی اوقات که از سرخوشی های گاه و بی گاه با دوستان فارغ شده و در کنج عزلتم، دلتنگی به سراغم می آید از مهم ترین دلایل ادامه ی حیاتم یکی این است که همدرد و رنج، کم و بیش دور و برمان هستند و فقط که باید خوانده شوند. سخنگویان بی اجر و مزدی که از هنر ناب خود  مایه می گذارند و  تو را به دروازه های دگر اندیشی که می تواند آغازی باشد برای دگرباشی، هدایت می کنند و این خود از مرام پیامبری(آنگونه که خوانده ایم و شنیده ایم) چه کم دارد؟ از این دست انسان های پیامبر صفت، شاعرانی هستند که با دگردیسی در "اندیشه" ی شعری شان، آن چنان تحولی در شعرشان ایجاد کرده اند که آدمی حس می کند به عوض شاعر، این واژه ها هستند که  به انتخابشان در بیان شعور چنین شاعری فخر می فروشند! 

به این ترتیب است که شما را به غزلی از "شوالیه ی غمگین شمال"، استاد "محمدعلی رضازاده" مهمان می کنم تا ببینید مفهوم مردانگی چطور در اندیشه ی او به بازی گرفته می شود و وی تنها با ایجاد پرسش، چگونه مخاطب هوشیار را با حفره های عظیم معنایی در تعریف سازی از مرد و مردانگی رو به رو می کند که با این همه دیکانستراکشن، جای دریدا خالی! 

 از "بوتیمار" عزیز  سپاسگزارم که نخست بار او بود که مرا با این بزرگ آشنا ساخت و هم "یاغی تبار" عزیز که عمق  آشنایی با این شاعر "غمشاد"(تعبیری که یاغی برای رضازاده به کار می گیرد) را ممنون اویم.  

 

ماه من شنیده ام ، از زبان این و آن ، مرد مال گریه نیست ، گریه مال مرد نیست !!!!! 

هی سوال می کنید ، روی گونه ها ی تو ، اشکها برای چیست ؟ ، گریه مال مرد نیست !!!!! 

مرد عشقِ بی درنگ،  مرد شکلِ پاره سنگ ، منظری بدون شرح  ، بیشه ای پراز پلنگ 

زن ولی همیشه اشک،  معبدِ ملایمت ، زن چقدر عاطفی است ، گریه مال مرد نیست!!!!! 

گرچه رنجمان به راه ، گرچه زخممان عمیق ، دستهایمان تهی است چندبار گفتمت 

چندبار گفتمت،  در حضور دیگران ،  هی نمی شود گریست ، گریه مال مرد نیست !!!!! 

ای تب گریستن ، ای حریر بی کران ،   اتفاق ناگهان   ،   انفجار بی امان 

ابر گریه را بگیر ،  آه جان ِ  من  بمیر ، اشک اشکِ  من بایست  ، گریه مال مرد نیست!!!!! 

من که مرد نیستم ،  گور سرد نیستم  ، حسرت نهفته ی پشت درد نیستم 

باتوام به من بگو،  می شود چگونه ماند ، می شود چگونه زیست ،  گریه مال مرد نیست؟ 

مرد بغض کرد و نه،  مرد گریه نکرد ، مرد مرد مرد مرد خسته بود از این سکوت 

هق هقی که می رسد،جزتو هیچ کس که نیست،این صداصدای کیست؟گریه مال مرد نیست!!!! 

مرد گریه می کند ، هی گناه  می کند،  نیش خند می زند ،  اشتباه می کند 

زیرچتر مشکی اش، می زند به خود نهیب، گریه ازتومنتفی است ، گریه مال مرد نیست !!!!! 

ابرها گریستند ،  چونکه مرد نیستند ، مثل رود زیستند ، چونکه مرد نیستند 

مرد سطر اخر شعر را چنین نوشت، همچنان که می گریست  ، گریه مال مرد نیست ؟؟؟؟


نوشته شده در 9/4/1389ساعت05:55 توسط علیرضا کیانی | لینک ثابت || - نظر(24) -


از مه 68 تا تیر 78

وقتی آدرس ها عوضی اند

    

از عنوان این وجیزه پیداست که در این مجال بر آنم به بهانه ی جنبش دانشجویان منتقد غربی در سال 1968 و در پرتو آن حرکت گسترده که از سویه های مختلف سیاسی، اجتماعی، فکری و فرهنگی تاثیر پذیرفت و تاثیر گذاشت، به جنبش لیبرال دانشجویی ایران نیز نگاهی بیندازم و به واکاوی و نقد آن که از تیر 78 آغاز نمادین خود را جشن گرفت، دست یازم و البته از در توضیح بیشتر این گونه برآیم که اطلاق صفت لیبرال برای جنبش دانشجویی ایران نه از سر تسامح فکری یا تعصب لیبرالی این قلم، بلکه با دریافت نشانه هایی ست که به شایستگی این صفت را به آن موصوف منسوب می کند. در واقع سعی دارم با اتّخاذ رویکردی ساختاری به موانع پیش روی دانشجویان ایرانی در ایجاد و گسترش دموکراسی لیبرال و و در چنین سامان تحلیلی، فرق فارق آن با جنبش پسا ساختاری دانشجویان غربی را نشان داده و قیاس این دو حرکت را قیاسی نه از سر تدقیق فکری، بلکه ناشی از کاهلی معرفتی بدانم.

  1. شصت و هشتی ها از جنس و جنم ما هفتاد و هشتی ها نبودند، زیرا فرانسه ، آلمان و آمریکای آن روزگار هم درگیر آن دسته از مشکلاتی که ما در گیر آنیم نبودند. مشکلاتی ابتدایی برای استقرار و تحکیم دموکراسی که در آن سامان، مدت ها بود حل و فصل گشته بود که گرچه شاید دموکراسی ژرمن ها جوان بود و یا ژنرال دوگل، متهم به دیکتاتوری، اما حداقل کسی در صلاحیت دموکراسی برای رسیدن به زیستی بهتر شک نمی کرد و تنها در قالب این سیستم بود که اختلاف ها مطرح شده و مورد چالش قرار می گرفتند. به عبارتی دیگر، قاعده ی بازی را همه پذیرفته بودند و بر سر اصل آن دعوایی نداشتند بلکه در راه رسیدن به هدف بود که راه های متفاوتی پیشنهاد می کردند که مگر نه این که عمود خیمه ی دموکراسی، "تفاوت" است؟ درواقع، دانشجویان شصت و هشتی با ساختاری رو به رو بودند که اجازه ی دگر اندیشی و دگر باشی را به آنان می داد و البته با تحمیل میمون و مبارک نظم دموکراتیکش، اجازه ی ساختارشکنی را تا به آن جایی به آنان عرضه می داشت که دموکراسی فرو نپاشد. از این روست که به درستی مطرح می شود که جنبش شصت و هشت بیشتر از آن که صبغه ی سیاسی داشته باشد، رهیافتی فکری- فرهنگی دارد. اندیشه ای که جامعه را آزادتر و رهاتر از آن چه می بود، می خواست و با سعی در کنارزدن فرهنگ مسلط به توسعه ی افق هایی تازه برای دگربودن می اندیشید. در واقع، دانشجویان سوربن بیشتر از آن که علیه ژنرال دوگل بشورند علیه فرهنگ مسلط شوریدند. فرهنگ مسلطی که دوگل فقط نماینده ی آن بود.
  2. و اما در این دیار بر سر اصل ماجرا بحث است. اگر دانشجویان شصت و هشتی در سایه ی سامانی دموکراتیک، با فرهنگ "حاشیه" ی خود به جنگ فرهنگی رفتند که در "متن" قرار داشت و بالتبع، ناخواسته یا نادانسته در تحکیم دموکراسی کوشیدند، دانشجویان هفتاد و هشتی با فرهنگ دموکراتیک خود به نبرد با سیاستی نادموکراتیک برخاستند و دقیقا به همین دلیل است که طبقه ی بورژوا در غرب از در همراهی با جنبش شصت و هشت بر نمی آید و بر عکس، آمال دانشجوی هفتاد و هشتی، مرکز تجمیع آمال قشرهای متفاوت اجتماعی و البته با سویه های متفاوت نیاز های این طبقات قرار می گیرد. تفاوتی که می تواند در پناه نظمی لیبرال دموکراتیک، مشروعیت یافته و شناسایی شود تا اینکه قرار شود به واسطه ی  سیاستی سیّاس مورد سرکوب قرار بگیرد.سیاستی که حوزه ی اعمالی خود را آن چنان گسترده کرده است که خصوصی ترین کنش های ما، از نوشیدن، پوشیدن، بوسیدن و...تا عمومی ترین کنش های ما از قبیل اعتراض، انتقاد، اجتماع و... را در بر نگاه توتالیتر خود گرفته است که باز هم به همین دلیل است که جنبش شصت و هشتی ها با -تمام گستردگی اش- اصلا هزینه ای آن چنان نداشت که اعتراض هفتاد و هشتی ها، که اگر دانشجویان غربی به نافرمانی پرداختند، حداقل های وجود داشت که این اعتراض را بپذیرد و به رغم گلوگیری اش آن را هضم کند، اما در این کشور آن حداقل ها، به دلیل مشکلات ساختاری ای که وجود دارد، بروز و ظهور ندارند.
  3. در اینجاست که دانشجوی ایرانی باید با فهمی لیبرالی به درک مشکلات ساختاری ایران نائل آید. او باید به نفت و جایگاه آن در تصمیم گیری های سیاسی- اجتماعی این مملکت بیاندیشد. او باید در این نکته تدقیق کند که چگونه می توان با غولی به نام دولت رانتیر(به مثابه ی بزرگ ترین سدّ دموکراسی) مبارزه کرد و بر آن فائق آمد؟ او باید در این مساله غور کند که نهادهای موازی یک دولت منتخب، چگونه و از چه راه هایی سر بر آورده و تغذیه می شوند؟ از دانشجوی لیبرال ایرانی انتظار می رود که در باب جایگاه پارلمان (به مثابه ی مهم ترین نماد دموکراسی) تعمق کند و به این فکر کند که چه موانعی پارلمان ایرانی را این چنین بی اعتبار ساخته است؟ در واقع، او باید به طرح این پرسش بپردازد که چه می شود نهاد های انتصابی در این کشور، این چنین نهاد های انتخابی را به زیر مهمیز خود کشیده  و با قلب ماهیّت این دسته از نهاد ها، مفهوم انتخاب را به سخره گرفته و آنان را نیز به منتصبانی شبه منتخب بدل ساخته اند؟
  4. تمام این ها(نکات بالا)، باید در داد و ستد دانشجوی لیبرال ایرانی با سیاستمداران اصلاح طلب و میانه رو مطرح شود و دانشجویان(به مثابه ی بزرگ ترین منتقدان سیاسی) باید با این دسته از سیاستمداران به بده بستان پرداخته و در ابتدا با خروج از "منگنگی ساختاری"[1] -که در چنبره ی آن اسیریم- ، در تقویّت جامعه ی مدنی کوشیده و این اندیشه را تحکیم کنند که در دیالکتیک قدرت و ضدّ قدرت، ضدّ قدرت زمانی می تواند مجال شرح و بسط پیدا کند که قدرت قواعد بازی را بپذیرد و پذیرش قاعده ی بازی از طرف قدرتمندان نه به اندیشه ی نیک و خیرخواهانه شان، که بسته به "محدودیت ساختاری" شان است که تازمانی که این گونه نباشد باید با قدرت به مصاف قدرت رفت  و در این نبرد، دانشجوی لیبرال ایرانی علاوه بر ائتلافی تاکتیکی با میانه رو ها، همچنین باید در مقام ناقدی تیزبین به تشویق و تنبیه این دسته از سیاستمداران بپردازد و از این رو در درجه ی نخست و به عنوان پیش فرضی معرفتی، دانشجوی لیبرال نباید قدرت را اخ بداند، آن گونه که شصت و هشتی ها می پنداشتند.
  5. دانشجویان پاریسی را فراموش کنید، دانشجویان مظلوم چینی و شهیدان حماسه ی تیان آن من را به یاد بیاورید که به نظر می رسد ساز ما با آهنگ اینان کوک تر است!



[1] -  این اصطلاح را از رفیق اندیشه ورزم، دانشجوی کارشناسی ارشد جامعه شناسی، جناب "قاسم خادمیان" وام گرفته ام.


نوشته شده در 8/3/1389ساعت05:31 توسط علیرضا کیانی | لینک ثابت || - نظر(11) -


ویتگنشتاین متاخر و نظریات متاخر بر اعمال

توضیح: مدتی پیش یکی از دوستان بهتر از جان در قالب میل و در فضای نت دو پرسش معطوف به هم را برایم فرستاد که "رابطه ی ببین نظریه و عمل چیه؟و آیا در عمل چیزی می تونه انجام بشه که در نظریه نگنجه؟" و از من کمترین خواست که نظرم را راجع به این سوالات بگویم و اینکه چه موضعی می گیرم. من نیز طبق معمول سعی کردم با تمسک به آستان فضلای غربی و این بار حضرت ویتگنشتاین متاخر خود را از چنگ این مهلکه ی فکری برهانم!، و امید که این چنین شده باشد. هم چنین باید به این نکته اشاره داشته باشم که لحن این یادداشت به شدت محاوره ایست و این نیز به دلیل رویکرد خطابی من به آن رفیق شفیق است. آدم که با دوستش شبیه "میر جلال الدین کزازی" حرف نمی زند! 

 

 

دوست عزیز،می دانی و می دانم که فهم ویتگنشتاین به طور کلی و نوع متاخر ش به طور اخص دشوار است. پس کاستی ها را جدا ندید بگیرو بگذار به حساب فهم قاصر ما. من سعی می کنم از باب را بطه ی بین نظریه و عمل این بحث را باز کنم.
ببین، به نظر من مسئله ی ویتگنشتاین همون مسئله ی نسبتا قدیمی ساخته یا یافته بود. یعنی این که نظریات فلسفی کشف می شوند یا ساخته می شوند؟ البته که فیلسوفان سنتی غرب در این توهم به سر می بردند که نظریاتشان کشف می شود و آنان مانند عالمان علوم تجربی تنها "واسطه ای" در این میان هستند. در واقع اگر بخوایم به زبان ویتگتنشتاین متقدم بحث کنیم فیلسوفان غربی در چنگ یک تصویر بودند، و حال این متافیزیسین های سنتی برساخته های زبانی خود را تصویر و نمود واقعیت می دیدند، و این انتقاد متاخر و یتگنشتاین رو می تونیم شامل تز متقدم ویتگنشتاین نیز بکنیم چون اون هم حالا نه تئوری های فلسفی رو بلکه زبان رو تصویر گر واقعیت می دونست. خب ویتگنشتاین دید تو تز خودش و نیز تو آرای فلسفی بقیه ی فلاسفه پارادوکس هایی هست که حل ناشدنی به نظر می آیند. اون مثال آگوستین و سردرگمی اون راجع به فلسفه ی زمان رو مثال می زنه و نهایتا استدلال می کنه که سردر گمی مگس وار آگوستین در شیشه ی مگس گیر تئوریش، به خاطر اینه که آگوستین اسیر یک تصویره و به خاطر ناهمخوانی این تصویر(مقایسه ی زمان با رودخانه) با مقوله ی گستر ده ی زمان اون به سردر گمی تئوریک می رسه. خب خود ویتگنشتاین متقدم هم این مشکل رو داشت. مثلا اون هرکاری کرد نتونست یه مصداق از فاکت های اتمی ای رو که می گفت پیدا کنه و کشف کنه و بعد هم می دید که خیلی از فعالیت ها تو عالم صورت می گیره که تو اون دو شرط پوزیتیویستی که حکم ناموس حلقه ی وین رو داشت! نمی گنجه. پس اومد یه تجدید نظر اساسی تو نظریه ی متقدم خودش انجام داد. در واقع ویتگنشتاین متاخر تو اساس نظریه و نظریه پردازی تامل و مداقه کرد. اون اومد اصلا مشروعیت این نکته رو زیر سوال برد که  اصلا چرا نظریه و نظریه پردازی. می آییم یه تصویر، یه الگوی مفهومی رو بر خودمون تحمیل می کنیم بعد  به قول خودش مثل مگس تو شیشه ی مگس گیر، گیر می کنیم. پس فیلسوف تو اشل جدید ویتگنشتاین متاخر دیگه یه کاشف و جستجو گر نیست بلکه یه آدمیه که یه سری توصیف ها رو راجع به یه سری مسائل جمع می کنه.(یه روز به رورتی گفتند تو پست مدرنی. رورتی گفت من پست مدرن نمی دونم یعنی چی فقط می دونم که اون چیزی که من دارم می گم دیویی تو سال 1900 هم گفته بود و من هم دارم تز های مختلف رو جمع می کنم و کار من گرد اوریه) این فیلسوف دیگه باید به این باور برسه که هیچ نیروی مرموزی پشت اعمال روزمره ی ما وجود نداره  واین رو هم همیشه باید به خودش یادآوری کنه که مبادا به دام تئوری پردازی بیفته. تئوری پردازی ای که هیچگاه متوقف نمی شه و فقط فیلسوف رو بدبخت می کنه یا به اون یه آگاهی کاذب می ده که راز کائنات رو فهمیده! اینجاست که به همون بحث جمله ای که گفتم می رسیم یعنی "برگرداندن واژه ها از کاربرد متافیزیکی شا ن به کاربرد روزمره شان" خب به نظر می آد یواش یواش که نه تند تند نظر ویتگنشتاین راجع به نظریه رو داریم می فهمیم.ویتگنشتاین مسائل فلسفی رو با این تزش حل که نه بلکه منحل می کنه. در واقع اون یک نظریه رو به هیچ وجه مکفی برای توضیح عالم نمی دونه چون یک تصویر نمی تونه تصویر گر تمام واقعیت باشه. در واقع ویتگنشتاین متاخر به جای حل مسئله صورت مسئله رو به کلی پاک می کنه. در واقع به نظر ویتگنشتاین نمی شه "گستره ی موارد "رو تحت لوای یک اندیشه ی فلسفی خاص گرد آورد. همیشه برای من هم سوال بود که چرا یک فیلسوف در تمام موارد فیلسوف نیست و در فعالیت های غیر فلسفیش حساسیت فلسفی نداره و مانند بقیه ی مردم زیست می کنه. الانه که با بحث ویتگنشتاین می فهمم اصولا به شیوه ی متافیزیک سنتی نمی توان در همه ی حالات  متافیزیسین بود.یا اگر می توان وه که چه اندازه دور و بعید! در واقع ویتگنشتاین متاخر به جای تببین فلسفی این موارد مختلف، همونطور که گفتم مارو به توصیف این موارد می خونه و قبل از این کار هم به ما یا دآوری می کنه که آقا با نظریه و تصویرگری نمی تونید به کنه واقعیت برسید  و با این بحث پس در خلا نظریه پردازی کردن بی معنی می شه و به تعبیر ویتگنشتاین ما نباید فکر کنیم بلکه باید نگاه کنیم و توصیف کنیم و تو این توصیف اگه به چیز نارسایی برخوردیم در اصلاح اون بکوشیم(این مرام پراگماتیستی آخر رو من خودم بهش اضافه کردم!) بازی های زبانی هم که ویتگنشتاین مطرح می کنه همینه که آقا یک واژه تو زمینه های گونگون و تو فعالیت های زبانی مختلف کارویژه های متفاوتی داره ولی فیلسوف سنتی با اسیر کردن این واژه تو یک متد و تصویر خاص فکر می کنه معنای نهایی واژه همینه.
خب پس با تمام این مسائل بذار یه بار دیگه نگاهی به این سوال تو بندازیم که رابطه ی ببین نظریه و عمل چیه؟و آیا در عمل چیزی می تونه انجام بشه که در نظریه نگنجه؟ با پیش فرض ویتگنشتاینیمون(متاخرش)همونطور که قبلا هم گفتم نظریه ذیل عمل قرار می گیره و کار ما توصیف مسائله . چرا که ما قبل از فکر کردن باید نگاه کنیم و بعد نتیجه ی مشاهداتمون رو گزارش کنیم و بدین ترتیب سوال دوم هم پاسخ مثبت می گیره که بله کارهایی می تونه انجام بشه که لزوما در یک نظریه ی خاص نمی گنجه چون به تعبیر ویتگنشتاین زندگی "مجموعه ی امکان ها"ست و یک نظریه تنها جنبه ای از واقعیت رو می پوشونه.


نوشته شده در 8/2/1389ساعت03:58 توسط علیرضا کیانی | لینک ثابت || - نظر(23) -


بخوانید و بدانید!

آن چه می خوانید و می بینید و (امیدوارم) که دقت کنید گزارشی ست از نهادی به نام نامی دادگستری و یکی از شعبه های ان در اطراف و اکناف این مملکت. این گزارش حاصل زحمت دانشجویانی ست در رشته ی علوم اجتماعی که از لطافت حاکم بر فضای آن حتما متوجه می شوید که از جنس لطیف هستند. از من مپرسید که چرا این گزارش را در این بلاگ کار کردم. جواب همه ی پرسش ها را که نباید داد!

( ادامه مطلب )



نوشته شده در 17/1/1389ساعت01:07 توسط علیرضا کیانی | لینک ثابت || - نظر(20) -


شلاقی به حرمت هزار و چهارصد سال

اگر از دیدگاهی تاریخ باور دین را چیزی جز تاریخ دین ندانیم و بر اساس چشم اندازی پساتحلیلی، تمام گزاره های متن مقدس را در یک سطح بنشانیم و بنابر فقدان معیار نهایی، این گزاره ها را برخوردار از اعتباری واحد بدانیم و توهّم "درست" را از پندار خود بشوییم و مفسران متن مقدس را نیز - سوای اختلافات تئوریک شان و بر اساس همان ملاک(یعنی فقدان معیار نهایی) - ، در تاویل و تفسیرشان به یک اندازه محق بشماریم و سرجمع، دین ناب را همان دین تاریخی بدانیم، من نیز می توانم "هفتادضربه ی شلاق" را که قرار است تناول کنم تجربه ای بدانم از جنس تجربه ی دینی. با این تفاوت که تجربه گرایان دینی کلاسیک در آسمان ها سیر می کنند و من قرار است در همین زمین پست  و درقرن بیست و یکم، هزار و چهارصد سال را به یکباره عیش کنم!


نوشته شده در 28/12/1388ساعت02:27 توسط علیرضا کیانی | لینک ثابت | موضوع: رنج لحظه ها | - نظر(20) -


فلسفه می ماند؟

 

 

دخیل بر امامزاده ای که شفا نمی دهد! 

 

 

1.  

دکتر «محمدتقی قزلسفلی» در کتاب جدیدالانتشار خود به نام «سقراط که می پرسید» که عنوان فرعی «در آمدی بر فلسفه ی سیاسی سقراط» را بر پیشانی خود حمل می کند و در بخش آخر که به نتیجه گیری می پردازد سعی بر آن دارد که به دفاع از فلسفه پرداخته و ثابت کند که چرا «فلسفه می ماند». ایشان با طرح نکاتی چند سعی بر آوردن استدلال هایی در باب ادعای خود دارد. جدای از سایر مباحث مطرح شده و به عنوان مهمترین نقد ایشان، من به آن جنبه از سخنان وی می پردازم که این گونه رای خود را بیان می دارند که "نمی توان به معنای هایدگری یا رورتی از فلسفه عبور کرد، چرا که در این صورت بسیاری از مسائل مهم و حیاتی به تراز نوعی «کردار فرهنگی» تنزل کرده و این گونه چشم پوشی یا خوش نیتی نسبت به تلقی عینی از عقل ... چه بسا خطرهای زیادی به بار خواهد آورد... پس به جای گرفتن جانب نسبی گرایانه ی پسامدرنی که"تنها سخن ها" هستند و فقط حاشیه ها و جریان ها و حوضچه های بی شمار و بیهوده ی نظری وجود دارند، سویه ی انتقادی آنان را باید مورد توجه قرار داد که فلسفه اکنون امکان این را یافته است که «دیگری» را بخواند، کشف کند و پرسش کند."(1)  

2.  

خب، حال بیایید این پاراگراف را مورد مداقه ی خود قرار دهیم. ایشان در ابتدا باید روشن سازند که منظور نظرشان از «فلسفه» چیست که اعتقاد دارند نمی توان و در واقع نباید  همچون هایدگر یا رورتی بحث عبور از فلسفه را مطرح کنیم؟ اگر منظور متافیزیک سنتی و سنت فلسفی غرب است که بایستی گفت در جهان نیچه ای که ما در آن زندگی می کنیم پرسش هایی چنان مهیب مطرح گشته است و آن گونه چشم انداز هایی پدیدار شده است که اصولا فلسفه به معنای دکارتی-کانتی اش نمی تواند مجال بسط و شرح پیدا کند که چگونه می توان پرسپکتیویسم نیچه ای را پذیرفت و در عین حال فلسفه ی فیلسوفان نظام مند را محور قرار داد؟ فیلسوفانی که به تعبیر «ویتگنشتاین متاخر»، اسیر تصویر های برساخته ی خویش اند و بدون در نظرگرفتن «گستره ی موارد»، چنان مست دیکتاتوری شناخت معرفتی شان هستند که لحظه ای گمان نمی برند که هستی، "عرصه ی امکان ها"ست. چنان که «ژیل دلوز» این «آفریدگاران محض مفاهیم» را «در خود فرو رفتگانی» دانسته است که حاضر به گفتگو نیستند و تنها خود را صراط مستقیم می پندارند. اصولا من هیچ گاه نتوانسته ام درک کنم در دوران فلسفه ی پساتحلیلی و بعد از ویتگنشتاین متاخر و در زمانه ای که روشن شده است این «زبان» است که اول و آخر هر بحث و فحصی ست و ورا و خارج از زبان هیچ واقعیت یا حقیقتی انتظار ما را نمی کشد، چگونه می توان از «شناخت» سخن گفت و برایند های فرایندهای پیشامدی و پر از تصادف خود را چنان تصویر شفاف واقعیت پنهان به بازار مکاره ی فلسفی عرضه داشت؟ (من در نقد متافیزیک سنتی غرب بر فلسفه ی پسا تحلیلی بیش از فلسفه ی نیچه ای و پسا نیچه ای تاکید دارم چون به تاسی از رورتی برآنم که نگاه ضد افلاطونی افراطی نیچه، وی را به نوعی «افلاطون گرایی وارونه» رهنمون کرد و او را واداشت که در نقد تقابل های دوگانه ای که افلاطون مطرح می کند، به جای انهدام اساس تقابل، سویه ی دیگر این مجادله را برتری و سروری دهد. اخلاق سرورانه ی نیچه، خود گویای این امر است.) به هر حال،  دیگر منطقی می نماید که بپذیریم که اکنون تنها «زبان» است و واژه هایی که در نقش های متفاوت نقش بازی کرده و زبان را به بازی های گوناگون قسمت بندی می کنند و خنده دار می نماید که بخواهیم چون «دانای کل» از «نظام» فلسفی سخن بگوییم که رورتی هم اگر بحث عبور از فلسفه و تبدیل آن به «امر خصوصی»(2) را مطرح می کند، دقیقا به دلیل تاثیر از دیدگاه های پسا تحلیلی افرادی چون ویتگنشتاین و پساساختارگرایانه ی کسانی چون دریداست.  

3.  

حال در ادامه ی نکات بالا، چرا باید نگران این بود که فلسفه به نوعی «کردار فرهنگی» تنزل یابد؟ چه جای نگرانی است؟ همانطور که یک نقاش، نقشی از خود به جای می گذارد و یا یک شاعر، شعری از خود را به یادگار و ما دقیقا اینها را نقش «یک» نقاش و یا شعر «یک» شاعر می دانیم که به بیان و تصویر احساسات شخصی خود پرداخته اند، چرا افاضات یک فیلسوف را نباید تخلیه ی فکری شخصی (و دقیقا شخصی) یک فرد در واکنش به موضوعات پیرامونی خود بدانیم؟ (و البته با این تفاوت که آن شاعر یا ادیب در بیان آن احساسات، ذوق ما را نیز به تحریک واداشته و به ما لذتی کیفی نیز- یا به تعبیر «رولان بارت» منتقد فرانسوی به ما لحظه ای لذت کیفی والا یا آنچه خودش «ژوئیسانس» می نامد - عطا می کند و آن فیلسوف، تنها ما را به زحمت وا می دارد برای درک منظورش!) اگر هدف ما زندگی بهتر و کامرانی بیشتر در کسب لذت های عینی است، خب لیبرال دموکراسی هست و تجربه ی مثبت آن نیز ما را در کسب و اختیار چنین رهیافتی مطمئن می سازد و اگر نه، در کنار این مسایل به لذت فلسفی نیز می اندیشیم که خوب ما که نمی خواهیم «فلسفه را به دریا بریزیم»، در حیاط خلوت شخصی تان با فلسفه تان دلبری کنید!   البته و صد البته که تمام این ضد فلسفه انگاری ها هیچ ربطی به نقد و انتقاد و منتقدین ندارد که سهل است اندیشمندان ضد بنیان گرا از طریق نقد مبناگرایی، برآنند که راه را برای انتقاد هرچه بیشتر و بهتر باز کنند. بحث در اینجا برسر توهمی به نام «پایه»، «مبنا»، و یا «شناخت» فلسفی است که قرار با شد با کاتالیزور استدلال، «ناب» نیز باشد!  

4.  

پس باید تاکنون روشن شده باشد که منتقدین متافیزیک غربی اگر منتقد هستند و اگر در مقام کشف دیگری بر آمده اند و سعی کرده اند خوانش های متفاوت را لحاظ کنند، به این دلیل است که به این درک نائل آمده اند که «تنها سخن ها» هستند. سخن ها و گفتمان های گونه گون و متفاوتی که همه در یک سطح جریان داشته و «حوضچه های بیشمار» تئوریک را بوجود آورده اند. در واقع، برخلاف نظر جناب دکتر قزلسفلی، این قلم، دید انتقادی نسبی گرایان پسا مدرن را در برابر دید ضد متافیزیکی آنان قرار نداده (چنانکه هابرماس در کتاب «گفتمان فلسفی مدرنیته» و در نقد روشنفکران پاریسی بر این به زعم خودش پارادوکس، انگشت می گذارد.)، بلکه نگره ی انتقادی آنان را نتیجه و تداوم منطقی چشم انداز ضد متافیزیکی آنان میداند. 

  

 

 

پانویس:  

۱.محمدتقی قزلسفلی، سقراط که می پرسید: درآمدی بر فلسفه سیاسی سقراط، بابلسر، انتشارات دانشگاه مازندران، 1388، 4000 تومان.  

۲.من ترجیح می دهم از «امر خصوصی» به جای «حوزه ی خصوصی» استفاده کنم، چون اگر «حوزه» تداعی گر مکان و یا حوزه ای فیزیکی نیز باشد ( که تعبیر غلطی است)، «امر» می تواند به خوبی نشانگر خصوصی و شخصی بودن باشد. به واقع امر خصوصی امری است که حتی در پهنه ی عمومی نیز می تواند بروز و ظهور داشته باشد. 

  

  

پس نوشت: بارز است که این یادداشت«دانشجویی» نمی تواند اقامه ی استدلال علیه استادی باشد که بهره های فراوان از ایشان برده ام. امیدوارم که ایشان این وجیزه را نیز بهانه ای برای یادگیری و چون پرسشی ببینند بر پرسش های بی شمار دیگری که در کلاس یا در اتاق شان از حضرتش پرسیده ام. با انکه خود را شاگردی بیش نمی دانم اما همیشه این پرسش همراه من هست که جناب دکتر قزلسفلی! شما که این اندازه خوب پست مدرنیسم را می فهمید و تبیین می کنید، پس چرا هابرماس؟


نوشته شده در 22/11/1388ساعت07:05 توسط علیرضا کیانی | لینک ثابت || - نظر(35) -


...و سلین می گوید...(1)

...فلاکت مثل زنی است اکبیری که به هرحال به  عقدت در آمده. شاید بهتر باشد که بالاخره یک کم دوستش بداری تا اینکه تمام عمر با کتک زدنش جانت بالا بیاید. یعنی، حالا که نمی توانی سرش را زیر آب کنی، بهترین کار همین است... (۱) 

 

 

۱-لویی فردینان سلین، سفر به انتهای شب، ترجمه ی فرهاد غبرایی، نشر جامی، چاپ چهارم، 1385، ص 365_364، قیمت: 4700 تومان


نوشته شده در 17/11/1388ساعت05:43 توسط علیرضا کیانی | لینک ثابت || - نظر(12) -


حاشیه ای بر شرح یک دوست

دوست عزیز و دردمند جناب "محمدرضا مردانیان" که در دنیای مجازی ، به "رند لیبرال دموکرات" مشهور و مفتخرند در پستی به نام "بحران تفکر"،شیوه ی استفاده از تکنولوژی روز در ایران و توسط ایرانی ها را مورد نقد خویش قرار داده و در رهیافتی فلسفی و برای برون رفت از این وضعیت رجوع به "خرد انتقادی" را چاره ی کار دانستند .

 من کمترین نیز در کامنتی که بر پست ایشان گذاشتم تکمله وار خاطر نشان کردم که نمی توانم بپذیرم که برای فرار از مشکلاتی که تکنولوژی در سر راه ما می گذارد حتماً باید خردانتقادی – به معنای فلسفی آن – را سرلوحه ی کار قرار داد و کافی ست که "آموزش مدنی" را با "قانونی دمکراتیک" همراه کرد تا مشکلاتی که رند لیبرال عزیز به حق به آن اشاره کرد ، کمتر شوند .

 ایشان نیز در پاسخ به نظر بنده ، لطف کردند و در قالب پستی دیگر، شرحی بر نظر من گذاشتند و رندانه به سرچشمه ی فکری این بحث اشاره داشته و به درستی اشاره کردند که این، "ریچارد رورتی" بوده است که فلسفه را در دوره ی کنونی ، صاحب آن اقتدار پیشین ندانسته و به همین نحو ، آن انتظاراتی را هم که – به درست یا غلط- از فلسفه می رفت بر عهده ی دموکراسی نهاده و برای بهزیستن ،"اولویت دموکراسی بر فلسفه" را مطرح کرده است . این تا به اینجای کار، و اما دوست لیبرال ما به نکته ای دگر در ادامه ی پستشان نیز اشاره کردند که لازم می دانم آن را بیشتر توضیح دهم .

 ایشان اشاره داشتند "اما این تفکر فلسفی و بالطبع منطقی‌ست که بشر را از دست اسطوره‌ها و خدایان قاهر و دژم یونانی نجات داد و با گذر این نوع تفکر(؟) از غار تاریک و تنگ تصورات خویش، به جهان نو وارد شد. نقش فلسفه را در شکل گیری تفکر و پیشرفت بشری نمی‌توان حتی کمرنگ نشان داد. بنیان دموکراسی ِامروزین، تفکر فلسفی‌ست."  

این را تا حد بسیار زیادی می پذیرم و بر دقت ایشان آفرین فرستاده و در تحکیم مطلب نیز سخنی از رورتی نقل می کنم : " به هنگام وقوع انقلاب های دموکراتیک قرن هیجدهم ، جدال بین مذهب و فلسفه اهمیتی داشت که اکنون فاقد آن است . زیرا برای آن انقلاب ها امکان استناد به گذشته وجود نداشت . آن ها نمی توانستند به موفقیت هایی اشاره کنند که رژیم های دموکراتیک و سکولاریستی به دست آورده اند . زیرا تا آن زمان تنها تعداد انگشت شماری از این گونه رژیم ها بر سر کار آمده و آن ها هم همیشه موفق نبودند . بنابراین ، تنها پشتوانه ای این انقلاب ها توجیه خود با اتکا به اصولی فلسفی بود . حرف آنان این بود که ، عقل و خرد وجود حقوق بشر جهان شمول را نشان داده ، پس ضروری است که انقلابی به پا شود و جامعه بر یک اساس عقلانی استوار گردد ."(۱)

پس بارز است که رورتی نیز مطلب رند لیبرال را تصدیق می کند، اماو هزار اما همانطور که می بینیم رورتی نیز زیرکانه در اینجا به جای آنکه به خود فلسفه و فلسفی اندیشیدن اصالت ببخشد به کارویژه ی مثبت آن در آن دوره اشاره می کند که همانا تجهیز تئوریک انقلابیون دمکرات برای مقابله با اندیشه های جزمی و کارگزاران آن بود. پس حالا که فلسفه در ماموریت خود پیروز گشته است و ما "تجربه" ی حکمرانی دموکراتیک را به دست آورده ایم، دیگر برای توجیه دموکراسی و حکمرانی دموکراتیک نیازی به توجیه فلسفی نداریم که تجربه ی مثبت دموکراسی کفایت می کند.

 البته بماند که رورتی جدای از بحث دموکراسی، سنت متافیزیکی غرب را نیز بنا به ادله ی مخصوص به خود به زیر سوال برده است و آن را به چالشی جانفرسا کشانده است... که این نیز بگذار برای وقت دگر.

از عنایت رند لیبرال سپاسگزارم و برای تمام موجودات زنده آرزوی سلامتی و کامرانی دارم.  

 

۱ - پیشامد،بازی،و همبستگی/ریچارد رورتی/پیام یزدانجو/نشر مرکز/1385/قیمت:4900 تومان  


نوشته شده در 26/10/1388ساعت12:19 توسط علیرضا کیانی | لینک ثابت || - نظر(23) -


...و سلین می گوید...

1-انکار نتوان کرد که این روزها، روزهای تلخی ست. برش هایی زنده از واقعیت عریان زندگی. وقتی به این می اندیشم که با چه جهان بزرگی   سر و کار داریم که به اندازه ی عظمتش بی رحم و قسی و پر جور و ستم است غمگین می شوم و آن هنگام که سرم را پرباد می کنم و بر آن می شوم که این عالم خاکی را با عالمی دیگر طاق زده و از نو آدمی سازم و  به جهد و کوشش برای رفع رنج و درد دست یازم، حس می کنم که زندگی تجسدی انسانی می یابد و در گوشه ی اتاقم در حالی که دستانش را در دو جیب شلوارش فرو کرده بدنش را نیز کمی کج می کند و با سری کج تر و با قراردادن یک پا جلوتر از پای دیگرش، به کل هیکلم ریشخند می زند که تاریخ تلخ بشر را که می خوانم و آمال و آرزوهای مصلحان عالم را با دستاوردهایشان می سنجم، ایمان می آورم که "این نه کاریست خرد". انسان است و محدودیت های انسانی اش که آن "حافظ"ی هم که در صدد برپایی عالمی دیگر بود، در نهایت یا لب جو می نشست و گذر عمر می دید و یا یک دست در دست یار زیرک و در دست دیگر دو من از باده ی کهن، "فراغتی و کتابی و گوشه ی چمنی" را طلب می کرد و در نهایت هم و بعد از آن همه سرگرانی ها اعلام می داشت "که می رویم به داغ بلندبالایی"!

 

2- و تمام این مقدمه چینی ها از برای آن بود که می خواهم بگویم از این به بعد و گاه به گاه در این بلاگ پست هایی خواهیم داشت با عنوان "...و سلین می گوید..." که نقلی ست از سخنان "لویی فردینان سلین"، بزرگ راوی رنجی بزرگ به نام زندگی. نویسنده ای که وقتی از بددهنی و زبان بی ادبانه اش انتقاد کردند، چنین گفت:" از بیرحمی و خشونت دائمی کتاب هایم انتقاد می کنند...چه کنم، این دنیا ذاتش را عوض کند، من هم سبکم را عوض می کنم..."(1) و دیگر چه جای توجیه این تصمیم و انتخاب، که "سلین عمیقا معتقد بود که ادبیات از بیان همه ی بدی های نهاد بشر طفره رفته است و نویسندگان مصرانه در کار آن بوده اند که انسان را خیلی بهتر از آنی که هست بنمایانند. او هدفش را در نویسندگی بیان این حقیقت تلخ و ناگوار عنوان می کرد..."(2) و من نیز تنها به عنوان یک واسطه، گاه گاه شما را به خوانش قطعه هایی کوتاه از  رمان های او مهمان می کنم تا حداقل اگر کاری از دست ما بر نمی آید، عمق فاجعه را بهتر و بیشتر بشناسیم.

 

- و شاعر همدانی، "نادر حقی" چه خوب می سراید؛

                            

                            "معنی نکن برای من اردی بهشت را

                             حتی  ورق  نزن  رقم  سرنوشت  را

                            کجدار می روی؟نروی در حصار شک!

                             ارزان نمی دهند به مردم  بهشت را

                             آسفالت  نیمدار  خیابان   رها   نکرد

                             دنباله ی اورکت  "برتولت برشت" را

                             تا سالن  نمایش  مردی  که  زار   زد

                            انبوه  بطرهای   شراب   کنشت   را

                          ساعات طعنه نیمه شب آونگ می کنند

                          تعبیرهای     مردم    نیکو سرشت    را

                         وقتی که فصل مطلق من خشکسالیست

                          معنی  نکن  برای  من  اردی بهشت  را"

 

 

1و 2- این دو نقل قول را از پیشگفتاری اخذ کرده ام که زنده یاد "مهدی سحابی"(که نمی دانم چرا او باید از میان ما می رفت که دیگرانی بودند که لیاقت رفع زحمت را داشتند!) بر ترجمه ی رمان "مرگ قسطی" نوشته است.

رجوع کنید به: لویی فردینان سلین، مرگ قسطی، مهدی سحابی، نشر مرکز، 11-1، چاپ سوم، 1386، قیمت:9800 تومان


نوشته شده در 19/10/1388ساعت04:53 توسط علیرضا کیانی | لینک ثابت || - نظر(13) -


دموکراسی و مردم

شاید در نگاه نخست ، عنوان بالا کمی عجیب به نظر برسد، چه که اگر به انگاره هایی کلاسیک در باب دموکراسی باور داشته باشیم ، دموکراسی را مگر چیزی جز سروری مردم می توان دانست ؟ در واقع اگر بر آن باشیم که دموکراسی یعنی "حکومت مردم به واسطه ی مردم و برای مردم" (سخنی مشهور از آبراهام لینکلن، از رئیس جمهوران آمریکا در قرن 19)، دیگر چه جای آن که بخواهیم با عنوانی چون عنوان بالا ، مردم را برای دموکراسی به یک "مسئله" تبدیل کنیم ؟ و پرسش آخر این که آیا می توان خوانشی از دموکراسی اختیار کرد که در آن مردم و شهروندان عادی یک جامعه ، تنها به مثابه ی افرادی تعریف شوند که در ذیل یک سیستم دموکراتیک زندگی می کنند و نه شهروندانی که حیات و ممات دموکراسی به آنها بسته است ؟


متفکران نخبه گرای رقابتی به پرسش آخر ما جواب مثبت می دهند و ضمن نقد و ردّ مفروضات دموکراسی اولیه ، به تعیین جایگاه واقعی شهروندان در یک سیستم دموکراتیک دست می یازند .


به عنوان مثال ، ماکس وبر ، سیاست را به مثابه ی یک "حرفه" تلقی می کرد که لزوماً به معنای این نیست که همه در این حرفه ، تخصص دارند . در واقع او توده های مردم  را توده هایی منفعل می دانست و "علی رغم حمایتش از حق رای همگانی ، به این اندیشه که مردم می توانند حقیقتاً حکومت کنند ، به دیده ی تحقیر می نگریست" .  اما لازم است که یادآور شویم تحقیر نسبت به آرمان های کلاسیک دموکراسی ، مانع از آن نمی شد که وبر دموکراسی پارلمانی را نیز رد کند که او دموکراسی پارلمانی را نظامی می دانست که در عین اینکه قادر است در دل رقابت های حزبی، "سیاستمدار کارآمد" تربیت کند ، پشتیبانی مردم از این سیاستمدار را نیز تضمین می کند و بنابر اصطلاحات وبری این رهبر سیاسی به دو نوع اقتدار دست می یابد . یعنی اقتداری حقوقی- کاریزماتیک.


شومپیتر نیز ضمن آنکه اغلب مردم را از دنیای سیاست و مسائل مربوط به آن دور دانسته و بحث و جدل شهروندان درباره ی سیاست را بحثی "کودکانه" می داند- که دلیل آن نیز فاصله ی آنها با دنیای سیاست است که بالتبع پرداختن به مسائل سیاسی را برای آنها دشوار می سازد- ، انگاره های عقلانی مطروحه توسط متفکران اولیه ی دموکراسی چون "ژان ژاک روسو"، که سعی کرده بودند دموکراسی را بر مفاهیمی چون "اراده ی عمومی " بنا کنند را نیز به باد حمله می گیرد و در نقد و ردّ انگاره ی اراده ی عمومی، به مسئله ی "تبلیغات" اشاره می کند که با تاثیر گذاری فوق العاده ی خود در عرصه ی سیاست امکان انتخاب عقلانی را از عامه ی مردم سلب می کند و بالتبع مفهوم اراده ی عمومی یا همگانی را که با عقلانیت ارتباطی وثیق دارد را ضعیف و کم اثر می سازد. در واقع ، به عقیده ی شومپیتر باید این تفکر غلط را به کناری نهاد که مردم دارای عقایدی مشخص و عقلانی در زمینه ی مسائل سیاسی هستند .


رابرت دال نیز پولیارشی مورد نظر خود را فرایندی می داند که از طریق آن "غیر رهبران" بر "رهبران"  نظارت می کنند . و به واقع با این تعریف ، عملاً آموزه ی کلاسیک دموکراسی یعنی دموکراسی چون حکومت مردم بر مردم را زیر سوال می برد . چرا که همان طور که پیداست وی در سیستم پولیارشیک خود ، وجود دو دسته ی فرمانروا و فرمانبر را مفروض گرفته است، با این مشخصه مهم که در دسته ی فرمانروایان ، تعدد مراکز قدرت وجود  دارد و فرمانبران نیز حق انتخاب یکی از این الیت ها و گروه های مختلف را دارند ، چنان که خود دال وضعیت پولیارشی را وضعیتی توصیف می کند که مابین حکومت یک الیت واحد  (دیکتاتوری ) و آرمان تحقق حکومت اکثریت مردم (دموکراسی کلاسیک) ، قرار دارد .







پس نوشت: شاید متوجه شده باشید که لحن این یادداشت، لحنی بلاگی و اینترنتی نیست و البته که درست حدس زده اید. این وجیزه قطعه ای ست کوتاه از یک مقاله ی دانشگاهی در باب اندیشه ی سیاسی ریچارد رورتی که بنده ی کمترین در حال آماده کردن آن هستم. در قسمتی از این مقاله سعی کردم که به صورتی گذرا به واکاوی سابقه ی معرفتی اندیشه ی رورتی در باب دموکراسی دست یازم و در این راه به متفکرا ن کثرت گرای کلاسیک رسیدم که "دیوید هلد" در کتاب ارزشمند "مدل های دموکراسی" اش نام "نخبه گرا های رقابتی" را نیز  بر آنان می نهد که البته نامی برازنده است. البته  سه متفکر عمده ی این نحله را مد نظر داشتم که همانا " ماکس وبر، ژوزف شومپیتر، و رابرت دال" بوده اند. گرچه در نگاهی دقیق تر و با توجه به دگرگونی هایی که رابرت دال  در کثرت گرایی انجام داده است، او را می توان از "کثرت گرایان نو "به حساب آورد اما به هر حال در اصل موضوع چندان توفیری ندارد! هدفم از درج این مطلب در اینجا نیز همانا نگاهی دوباره به دموکراسی و البته این بار نگاهی واقع گرایانه به آن است تا لختی به این پرسش بیاندیشیم که آیا دموکراسی همان است که فیلسوفان رمانتیک  دوران روشنگری برای ما سرودند یا که  این سیستم حکومتی نیز سیستمی ست شبیه به تمام سیستمهای دیگر و فقط با درجه ی ریسک پایین تر در باب امکان خطای حاکمان ؟و بارز است که این قلم سر ستیز با دموکراسی را ندارد که  سهل است ، دوای درد ما را نیز در این داروی شفابخش می بیند . در واقع این قلم سعی براین دارد که به کمک بزرگان مورد استناد این متن بگوید که رویای  "دموکراسی مستقیم "خوابی ست آشفته و حکومت مردم بر مردم نه ممکن است و نه مطلوب . بگذریم.  تمام سعی ام این است که با هرچه زودتر آماده شدن کل مقاله، آن را در بلاگ و معرض خوانش شما بگذارم که بلکه عنایتی کنید و با نقد و نظر خود سرفرازم کنید. ارجاعات متن و منابع مورد استفاده ام نیز (از جمله در همین  قطعه) در همان نسخه ی اصلی خواهد آورده شد.





 



نوشته شده در 14/10/1388ساعت01:46 توسط علیرضا کیانی | لینک ثابت | موضوع: اندیشه ی رنج | - نظر(12) -


شاعری از تبار یاغی ها

در این نوبت بر آنم به سرایی از سرای یاغیان عالم رهنمون تان سازم که رجاء واثق دارم چنان پذیرایی شگرفی شوید که بر بانی این آشنایی درودی مدام بفرستید که دست شما بگرفت و در این درگاه پناهتان داد، که مگر کم عنایتی ست دست دوستان بهتر از قطره های باران را گرفتن و از ستیغ آفتاب سوزان زمانه به سایه ی دلنشین عافیت آوردن و جام های لبالب از غزل را مدام نوشیدن و محو مستانه گی امام مست میخانه شدن، که در این میان هم  فراغتی اگر حاصل شد به جان نیمه جان لیبرال غمگین نیز دعا کردن که اسباب این سوز و ساز جان نواز را فراهم آورد.

 اما با تمام این اوصاف، نباید فراموش کرد که اشعار جناب "علی اکبر یاغی تبار" – که دانشجوی کارشناسی ارشد ادبیات فارسی دانشگاه مازندران نیز هست- به زعم من بی هنر، حکم "فارماکون" افلاطون را دارد که هم زهر است و هم پاد زهر. یعنی در عین حال این که  مخاطب را وا می دارد که به پرسش هایی مهیب بیاندیشد و موقعیت کنونی او را به چالشی سنگین می کشاند اما در همان آن با شور و امید به در نوردیدن اکنون ها می اندیشد و با زیر سوال بردن گذشته تو را به ساختن آینده ای از جنس انسانیت دعوت می کند.

به گلخزان من سر بزنید و با دقایقی خود را به جای شاعر قرار دادن و آیات او را این گونه تلاوت کردن،اشعار این شوریده ی بابلسری را با گوش جان نیوش کنید. باشد که امید من در کسب رضایت شما، نومید نشود. 

 

پس نوشت: به جاست که در این مقام با وبلاگی دیگر نیز آشناتان سازم و عیش تان را تکمیل کنم. بوتیمار. آری، محمد اسماعیل زاده ی عزیز، که عاشق صفتی مازندرانی ست و داغ رنج نیز بر جبین خود داشته و با علقه ای تمام نیز سعی بر شناساندن شعر امروز مازندران دارد. "شمالی گفتی و شعر یادم اومد...

 


نوشته شده در 9/10/1388ساعت06:48 توسط علیرضا کیانی | لینک ثابت | موضوع: ادبیات رنج | - نظر(17) -


زمانه ی درد آلود

  نبودیم و در این حوالی پیدایمان نبود که اگر قرار است از خدا پنهان نباشد از شما چه پنهان که حالمان این روزها خوب نبود و بنا به روایت حافظ،چون بلبلانی خاموش در موسم گل بودیم با این تفاوت که در این موسم بی برکت نه به گل که به گلوله مهمانمان کرده اند که البته از این میزبان دغل پیشه جز این چه انتظار می توان داشت؟ و رنج آور تر از تمام این ها حکایت بی دردانی  ست که در این زمانه ی درد آلود، تو را عاری از درد می خواهند و ملامتت نیز می کنند که آری، در مسابقه ی بی عاری تو چه کاره ای؟! اگر شاملو هراسان از  مرگ در سرزمینی بود که در آن مزد گورکن از بهای جان آدمی بیشتر است،هراس من اما نه از مرگ که از همزیستی با این نامردمان است، که اگر بنا  به شهادت خود شاملو  انسان با نخستین درد آغاز می شود، من چگونه می توانم اینان را انسان بخوانم؟ بگذار و بگذریم که قصه ی پر ملال ما را انگار ختامی نیست.
همان طور که می بینید بر آن شدم که تصویر دیگر و جدیدتری از خود در گوشه ی این صفحه بگذارم تا مبادا از  تکرارِ دیدار آن تصویر قدیمی، آرامش بصری تان به هم خورده و ناخواسته موجب آزارتان شوم. امیدوارم همان گونه که زحمت خوانش این تکه پاره ها را پذیرا می شوید، صورت بی سیرت مرا نیز تحمل فرمایید. پیروز باشید.


نوشته شده در 4/10/1388ساعت06:29 توسط علیرضا کیانی | لینک ثابت | موضوع: رنج لحظه ها | - نظر(11) -


فلسفه و کودکانی که گرسنه جان می دهند

1-از دیگر کتاب هایی که در زندان خواندم، یکی، رمانی بود به نام "دیلماج". رمانی  که همبند و رفیق ادیبم "رضا عرب" با مراجعه به کتابخانه ی زندان و به انتخاب خود از آنجا برای ما به ارمغان آورده بود و من فراموش نمی کنم که چگونه این کناب 158 صفحه ای را در راهروی مننهی به توالت بند! و در نیمه شبی که با اتمام کتاب، دیگر به صبح می زد یک نفس و با ولع خواندم و البته خوانشی دقیق و مو به مو و همراه با تمام افت و خیزهایی که از دریغ  و دردی شکوهمند حکایت ها داشت. آری، رمان شرح سیر زندگی فردی ست به نام "میرزا یوسف خان مستوفی" مشهور به دیلماج که به گفنه ی نویسنده در آغاز کتاب، نام و رنگی از واقعیت دارد اما واقعی نیست و اصولا تمام شخصیتهای این رمان مشمول این نوصیف هستند و از جمله ی این شخصیت ها، معلم فلسفه ی یوسف و فردی ست به نام "میرزا شفیعای تبریزی"، که در وصف او چنین آمده است" میرزا شفیعای تبریزی معلم فلسفه ی ما بود که اصلا از اهالی تبریز بود و در جوانی به همراه دومین گروه محصلین که عباس میرزا ایشان را برای تحصیل به انگلستان می فرستاد به آن دیار رفته و فلسفه خوانده بود...به راستی که مردی فاضل بود. از فلسفه ی جدید اروپایی تا فلسفه ی قدیم یونان همه چیز را به خوبی می دانست. آراء فلاسفه ی جهان اسلام را هم می شناخت. از فلاسفه ی متاخر اروپا شیفته ی اسپینوزا و فلسفه ی بدبینی او بود. با این همه گاه در کلاس درس از بیهودگی فلسفه سخن می راند و بارها شنیدم که می گفت:"اگر علم طب و ساخت ادویه خوانده بودم بیش تر به کار این نفوس فلک زده می آمد. مردم گرسنه را که با هر شیوع وبا و آبله چون حشرات الارض دسته دسته جان می دهند، فلسفه به هیچ کار نمی آید. کاش نانوا بودم و در سیرکردن شکم این خلق سهمی داشتم."

  

2- نقطه ی کانونی ما نیز در نگاه  به این رمان و در این مجال کوتاه ، این فرد و به واقع نوع نگاه این فرد به درد و رنج تاریخی این مردم است. از فردی با چنین مختصات فکری تحلیل ها می توان داشت و به ویژه آن نگرشی که فلسفه را چندان مفید به فایده ی عام نمی داند و برآن است که برای زندگی بهتر "باید کاری کرد"، می تواند در اینجا قامت راست کرده و بر اساس این متد فکری بپرسد در زمانه ای که به تعبیر ریچارد رورتی،"دیکتاتور های عصر ما در هنگام صبح، فلسفه پردازی می کنند و بعدازظهر شکنجه گر می شوند"، به راستی فلسفه چه دردی از دردهای سیاسی- اجنماعی ما در حوزه ی عمومی می تواند کم کند؟ البته تفاوتی که صاحب این نگاه بین فلسفه در معنای آکادمیک آن و اندیشه در معنای عام آن گذاشته است نیز می تواند روشنگر این نکته باشد که این "اندیشه" نیست که  مورد پرسش قرار می گیرد بلکه این "فلسفه" ی متفرعن دانشگاهی است که در ترازوی "کارآمدی" سنجیده می شود و قدر و سهم آن در کاهش رنج بشری، به چالش کشیده می شودآری، در این باب سخن شنیدنی و البته برای افکار فلسفه زده مان، تازه، بسیار است اما، این نیز بگذار برای وقت دگر. اکنون تنها می خواهم شما را به خوانش قسمتی کوچک از این رمان دعوت کنم، که در آن می توان به خوبی مشکله ی بالا را مشاهده کرد. 

 

3- "... مودب کنارش ایستادم و نگاهش کردم. لحظه ای بعد به من نگاه کرد و پرسید: "یوسف به نظر تو فقر این ملت مقدم بر جهلشان است و یا جهل شان مقدم بر فقرشان؟" سوالی سخت بود، سوالی که هیچگاه به آن فکر نکرده بودم. اما استادم از من توقع پاسخ نداشت. گویی نه از من که از خود سوال می کرد. تا بخواهم چیزی بگویم چشم بر خندق نشینان اضافه کرد: "فقر جهل می آورد و جهل، فقر.اما این هر دو حاصل ضعف اند. ضعف در برابر تقدیری که دیگران رقم می زنند. نخست باید نقدیر خود را به دست بگیریم و بعد..." و یکباره به من نگاه کرد و گفت:"اول فقر را از بین ببریم یا جهل را؟" و من دوباره زبانم بند آمد. خردتر از آن بودم که پاسخی برای سوال های او داشته باشم. میرزا شفیعا کمی مکث کرد و گفت:"بسیاری روزها به اینجا می آیم و اندیشه می کنم به تقدیری که اینچنین ما را احاطه کرده است و به راه گریختن از آن..." لختی سکوت کرد و گفت:" باید کاری کرد. این درست که اول باید اندیشه کنیم. اما اندیشه به تنهایی کافی نیست. باید کاری کرد. باید این نفوس درمانده را نجات داد. باید این تقدیر را عوض کرد. در یک سوی این شهر سفره ها را با شراب ارغوانی و کلوچه ی زعفرانی زینت می دهند و  در سوی دیگر کودکان گرسنه بر دامان مادر هایشان جان می دهند" دوباره مکث کرد و سپس رو به من پرسید:"تو یوسف می دانی چه باید کرد؟" سکوت من و نگاهم که به نوک گیوه هایم دوخته شده بود پاسخ او بود. او خود ادامه داد:" نمی دانی، من هم نمی دانم. اما باید اندیشه کنیم. تو هم اندیشه کن. اگر امروز من نتوانستم، فردا تو خواهی توانست. این تقدیر را می توان شکست."

 

4-                           از شوکت فرمانروایی ها سرم خالی ست

                              من پادشاه کشتگانم! کشورم خالی ست

                             چابک سواری نامه ای خونین به دستم داد

                             با او چه باید گفت وقتی لشکرم خالی ست

                                خون  گریه های  امپراتوری  پشیمانم

                            در آستین صبر جای خنجرم خالی ست... (1) 

 

1- از فاضل نظری ست در مجموعه شعری به نام "اقلیت".

 

 

1-   


نوشته شده در 14/9/1388ساعت05:25 توسط علیرضا کیانی | لینک ثابت | موضوع: اندیشه ی رنج | - نظر(30) -


و اکنون زنی تنهاست...

       

      برای سرکار خانم

         "روجا رضایی"

                  و  

      به پاس زنانگی اش  

    در آن لحظه های نامرد 

 

  تاکنون شده است به اجبار در جمعی قرار بگیرید که با افراد حاضر در آن هیچ تناسب فکری و شخصیتی نداشته باشید و بدتر آن که باید به ناکسان آن محفل بر سر موضوعی که _تشخیص آن با خودشان است_ جواب هم پس بدهید؟ چه حسی به تان دست می دهد؟ برافروخته می شوید؟ به سخره می گیرید؟ اشک می ریزید؟... نمی دانم، اما هر واکنشی که انجام می دهید، به یقین ناشی از دره ی عظیم "تفاوت" ی ست که میان شما و آن جمع وجود دارد. تفاوتی که شاید مایه ی "رنج" تان شود و در تعامل با دیگرانی که این را بر نمی تابند، دچار مشکل شوید اما در عین حال موجد " فخر" تان  نیز هست و یا باید باشد. تفاخری از این بابت که سرننهادید به خزعبلاتی که آنان برایتان بافته اند و با سرگرانی ای دوست داشتنی "من" تان را نشان داده اید که آنان که در "پناه پنجره" می زیند و با آفتاب رابطه دارند را، چه تناسبی ست با قدکوتاهانی که تمام دنیا برایشان در شکم و زیر شکم خلاصه می شود؟  

خب، به حتم در این صورت تحمل نمی شوید و مورد پند و طعن و طرد و قرار می گیرید اما چه باک که شما هم گوشی شنوا از برای این دهان های یاوه گو نیستید و برای استفاده از فرصت های پیش رو در انتظار رخصت آنان به سر نمی برید و با سرکشی و بی اجازه ی "برادر بزرگتر" و با جولان دهی به سمند تخیل تان به شهرهای ممنوعه می تازید و کشف ناشده ها را، خود آفرینانه، شکوفا می کنید. خب، کمی هم رحم کنید!، که ذهن سیاه و سفید این بی هنران از درک دنیای رنگین کمانی تان عاجز است و دقیقا به دلیل عجز از اعجاز شماست که راهی جز تحقیر شما پیدا نمی کنند که چه ترحم آورند این "بی چرا زندگان" که زیست گوسفندوارشان ظرفیت فهم انسان دوستی دختری هنرمند که _دانشجویی ممتاز هم هست_ را ندارد که فاش بگویم این بوقلمون صفتان، از درک انسان قاصرند.

ندانم چه بگویم که در این گرگ باران، زبان به استعاره هم سخن  نتواند گفت و کلام در لفافه هم جرات انعقاد ندارد، با این همه اما آرزو دارم، آنان، که گند خفت شان یک جهان را آلوده کرده است و خشم و شهوت راه نمای پندار و رفتار شان شده است از قصر پوشالی بر ساخته بر توهم شان بیرون بیایند و به لانه هایی که مکفی طرز فکرشان است بخزند و از اره برای گل مایه نگذارند و تا آن روز نیز، من و تو و "روجا" فراموش نکنیم که "خدا به عیسی  گفت: بگذار بیهودگان بخندند، تو به چشمانت سرمه ی اندوه بکش."


نوشته شده در 8/9/1388ساعت06:30 توسط علیرضا کیانی | لینک ثابت | موضوع: رنج لحظه ها | - نظر(11) -


بهار دلدادگی

توضیح: شبی از شبهای بی قراری با "حامد رمضانی" همنشین بودیم و از او طلب کردیم که فارغ از قیل و قال زمانه، غزل بخواند و ما را به شور و حال بیاورد. او نیز دریغ نکرد و از انبان ذهنش غزلی چند بیرون کشید و مارا به بهشت واژه ها رهنمون ساخت. در این میان رفیق دو تایمان"رضا عرب" تاب شوق نیاورد و چنان تحت تاثیر غزلی از حامد قرار گرفت که به شیوه ی مریدان کهن- که با مشاهده ی کرامتی از مرادشان صیحه ای می کشیدند و به گوشه ای می خزیدند و جان به جان آفرینشان تسلیم می کردند- به اتاقی دگر رفت و این بار به جای تسلیم جان به جان آفرین، ذوقش را تسلیم قلمش کرد و با نگارش احساسش ذهن نارامش را آرام ساخت. من که شاهد خاموش این کنش و واکنش ادیبانه بودم لحظاتی سر در گریبان حسرت بردم و با خودم گفتم"فلانی! از تو چه خبر؟! تو به چه کار می آیی؟! تو از هنر چه در چنته داری با این که می دانی"غیر از هنر که تاج سر آفرینش است/دوران هیچ سلطنتی جاودانه نیست"و...؟"  دیدم که این گونه نمی شود و  به رغم تمام بی هنری ها باید که کاری کرد. این بود که  شورمندانه تقاضا کردم که این بزرگواران سرای لیبرال غمگین را مفتخر کنند به فخر حضورشان که در این گزاره ها تجسم پیدا کرده است. آنان نیز کریمانه، رخصت عاشقانه ام را فرصتی لطیفانه بخشیدند و اینک این شما و این اجناس مرغوب ما. اگر "بهار پاییزی"حامد را ببلعید و "دل دلدادگی"رضا را خوب بجوید، شک ندارم که خوش می گذرد! راستی، تا یادم نرفته بگویم رضا عرب و حامد رمضانی هردو دانشجوی ادبیات انگلیسی هستند در عین اینکه هنرمند نیز هستند. حامد شعر می سراید و کار تئاتر می کند و رضا داستان می گوید و" نقد ادبی" را نیز فراموش نمی کند. حامد "اجاق"ی هم دارد که حیف است گرمای جان نوازانه اش را لمس نکنید. از ته دل آرزو دارم که قلم هایی از این دست نویسا باشند و اذهانی از این شمار،مانا.                                                   

                                                  

                                         بهار پاییزی 

            اگرچه فصل تنت از شكوفه لبريز است

          بهار خانه ی من زرد مثل پاییز است 

         جنوب شرق تنم لوت تشنه ي تب دار

          شمال غرب دلم  زمهرير تبريز  است

          درون حنجره ام بغض غنچه مي بندد

       گلي كه مي شكفداينچنين غم انگيزاست

         نگاه وحشي ات آبادي دلم را سوخت

        كه خشم چشم تو تاتار تر ز چنگيز است

         تمام سهم من از زندگي اگر زخم است

       نمي كنم گله اي،عشق گاه خونريز است

         كلام تند تو شمشير مي كشد بر من

           كجا فرار كنم، تيغ طعنه ات تيز است

           درون سينه ام آشوب مي تپد، آري

           هنوز قلب من از اضطراب لبريز است

          مرا ببخش كه  فرياد  مي زنم  اما

       سكوت سرد تو اين بار وحشت آميز است

         هزار مرتبه گفتم كه  دوستت  دارم

        ولي براي تو انگار عشق ناچيز است...

                

دل دلدادگی

1

صورت از خاک برداشت. استشهادش را با سلام گفت. شعرش آمد. قصه ی جدیدی نوشت از «دریدگی نهالان باکره» که دیده بود. شاعر جوانمان، قلمش را برداشت. به حُکم دل نگاشت. اولین تلاشش بود که تاریخ بنویسد. تاریخش ازلی بود، تا ابد به آن نظم داد. دست به شعر شاعر جوان خوب است؛ گاه از آن گوشه های تاریخ می نویسد که محذوفات بشری بوده اند؛ یا شاید تاریخ گرسنگان گذشته است. شاعر خوب می نویسد اما، گه گاه "خوب" نمی گوید. نوشته هایش آواز می خوانند با گروه کُری از دخترکان موسپیدی که خود را به دست غمِ امروز سپرده اند و قرار است، فردا آبستنِ قصه ی اندوه شوند برای کودکانی که در باکرگی، برای خود ردیف کرده اند. سهم هرکسی از زندگی به قدرِ رنج اوست؛ شاعر جوان ما، از عشق نمی گوید...

2

به جنگل آرزوهایش ناگهان و پرشتاب وارد شده بود. میان درختان سر به آسمان ستون گردیده، ایستاده است. راه باریکه ای مقابل اوست. شاعر جوان می خواهد به انتها برسد. قدم ها می روند. حالا مقابل کلبه است. کلبه نماد است، خودش می داند. شاعر جوان از مردانگی حکایت ها حفظ است؛ قافیه را نمی بازد. کلبه بر چهار ستون استوار است، چهار پله او را به مقابل در می رساند، نورِ چهار پنجره ی کلبه بر پوست صورتش مکاشفاتِ جدیده را تسلیم می کند. مقابل پلکان روی دو پای خودش استوار است، درختِ کهنسالی مقابل درب، به قدمت رویا روییده است. راه ورود به کلبه مردِ هیزم شکنِ جنگل است که اکنون کنار شاعر ایستاده است؛ شاعر جوان ما، از عشق نمی گوید...

3

شکوفه های تنش را می شمارد. سه بار در سی بار در سیصد و یک بار از انگشتان دو دستِ مردانه اش را به کمک می خواند. تمامِ غنچه ی بغضِ درونِ حنجره اش را برای رفع تشنگی پر تبش فرو می دهد. سهم زندگی اش را زیر آستینش می پوشاند؛ پس تاریخِ عشقِ خونریز را می نویسد. وحشتِ سکوتِ سردِ عاشق را میان «دو واژه» سحرانگیز می شورد؛ شاعر جوان ما، از عشق نمی گوید، حمد می گوید. او، لبخندِ زندگی اش را دیده است...


نوشته شده در 28/8/1388ساعت12:13 توسط علیرضا کیانی | لینک ثابت | موضوع: ادبیات رنج | - نظر(21) -


ای جهالت، ای جنایت، ای حقیقت!

  

 نیچه می گوید؛ 

                          حقیقت  

 

 

     اراده ی حاکم شدن بر تکثر احساس هاست.  

                                                                              


نوشته شده در 20/8/1388ساعت12:19 توسط علیرضا کیانی | لینک ثابت | موضوع: اندیشه ی رنج | - نظر(8) -