نبودیم و در این حوالی پیدایمان نبود که اگر قرار است از خدا پنهان نباشد از شما چه پنهان که حالمان این روزها خوب نبود و بنا به روایت حافظ،چون بلبلانی خاموش در موسم گل بودیم با این تفاوت که در این موسم بی برکت نه به گل که به گلوله مهمانمان کرده اند که البته از این میزبان دغل پیشه جز این چه انتظار می توان داشت؟ و رنج آور تر از تمام این ها حکایت بی دردانی  ست که در این زمانه ی درد آلود، تو را عاری از درد می خواهند و ملامتت نیز می کنند که آری، در مسابقه ی بی عاری تو چه کاره ای؟! اگر شاملو هراسان از  مرگ در سرزمینی بود که در آن مزد گورکن از بهای جان آدمی بیشتر است،هراس من اما نه از مرگ که از همزیستی با این نامردمان است، که اگر بنا  به شهادت خود شاملو  انسان با نخستین درد آغاز می شود، من چگونه می توانم اینان را انسان بخوانم؟ بگذار و بگذریم که قصه ی پر ملال ما را انگار ختامی نیست.
همان طور که می بینید بر آن شدم که تصویر دیگر و جدیدتری از خود در گوشه ی این صفحه بگذارم تا مبادا از  تکرارِ دیدار آن تصویر قدیمی، آرامش بصری تان به هم خورده و ناخواسته موجب آزارتان شوم. امیدوارم همان گونه که زحمت خوانش این تکه پاره ها را پذیرا می شوید، صورت بی سیرت مرا نیز تحمل فرمایید. پیروز باشید.




نوشته شده در 4/10/1388ساعت06:29 توسط علیرضا کیانی | لینک ثابت | موضوع: رنج لحظه ها | نظرات(10) - ارسال نظر -